تبليغاتX
چكامه
شعر و داستان كوتاه

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‌كند

همدم گل نمي‌شود ياد سمن نمي‌كند

دي گله‌اي زطره‌اش كردم و از سر فسوس

گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‌كند

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كند

پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي

گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‌كند

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‌كند

چون ز نسيم مي‌شود زلف بنفشه پر شكن

ده كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي‌كند

دل به اميد روي او همدم جان نمي‌شود

جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‌كند

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‌دهد

كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‌كند

دست خوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر

بي مدد سرشك من درعدن نمي‌كند

كشته‌ي غمزه‌ي تو شد حافظ ناشنيده پند

تيغ سزاست هر كه را درك سخن نمي‌كند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:53  توسط فرنوش قلی پور  | 

از ميان كساني كه براي نماز باران مي‌روند ؛

 فقط دعاي كساني مستجاب مي‌شود كه ،

 با خود چتر برده‌اند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط فرنوش قلی پور  | 

بخشي از شعر صداي پاي آب . . .

                                                سهراب سپهري

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه‌ي عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه‌ي عادت از ياد من و تو برود

زندگي جذبه‌ي دستي است كه مي‌چيند

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه‌ي شب‌پره در تاريكي است

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي‌پيچد

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه‌ي مسدود هواپيماست

جذر رفتن موشك به هوا

لمس تنهايي ماه

فكر بوييدن ماه در كره‌اي ديگر

زندگي شستن يك بشقاب است

زندگي مجذور آيينه است

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه‌ي ساده و يكسان نفس‌هاست

هركجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:27  توسط فرنوش قلی پور  | 

مهم نيست در زندگي زمين بخوري ،

مهم اين است كه وقتي زمين خوردي دوباره بلند شوي .

( آندره ژيد )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:10  توسط فرنوش قلی پور  | 

 

تا توانی به جهان خدمت محرومان کن

به دمی یا قدمی یا قلمی یا درمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:30  توسط فرنوش قلی پور  | 

 

بخشش یعنی گذشت 

اگر نتوانید کسی را ببخشید افکار خشمگینتان

برای همیشه شما را با این افراد مرتبط خواهد کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:7  توسط فرنوش قلی پور  | 

 

امروز صبح داشتم فكر مي‌كردم :

اگر به سراغ پنجره بروم و بخواهم آن را باز كنم ؛ اما به جاي سپيدي صبح ، امتداد تاريكي شب را دوباره ببينم چه خواهد شد ؟

فكر عجيبي بود . نمي‌دانم از كجا به كله‌ام زد ! تبادل سياهي با سپيدي . حالا چه مقطعي ، چه براي هميشه ، به هرحال تصورش وحشتناك است .

بالاخره دل را به دريا زدم و به سراغ پنجره رفتم . پرده هنوز جلوي پنجره را گرفته بود . اما دلخوش بودم به نوري كه از لاي پرده به تو تابيده بود . با خودم گفتم همه چيز رو به راه است و بيرون مثل هميشه سپيد است . اما افكار پليد رهايم نمي‌كردند و آزارم مي‌دادند .

تصميمم را گرفتم ؛ چشمهايم را بستم و يكهو پرده را كنار زدم . از پشت پلكهايم هم گرما را حس كردم و هم نور را . دلم آسوده خاطر شد و چشمها را باز كردم .

... آري همه جا مثل همه‌ي صبح‌ها سپيد بود ؛ سپيد سپيد !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:34  توسط فرنوش قلی پور  | 

 

وقتي همه‌ي رنگها را آبي مي‌بيني ؛

وقتي فكرت پيش تيمي است كه يك فصل را ، هم در اوج – كه چه عرض كنم – گذراند و هم در فرود ؛

وقتي از ته دل ، دلت مي‌خواهي دست كم يك قهرماني كوچك را جشن بگيري ؛

وقتي دلت مي‌خواهد براي يك بار هم كه شده تو هم بالا بپري و هورا بكشي ؛

وقتي مي‌بيني همه همدل و يكصدا تيمي كه مورد علاقه‌ي تو هم هست را فرياد مي‌زنند ؛

آنجاست كه تو هم دلت مي‌لرزد و بغض در گلويت خانه مي‌كند ؛

آنجاست كه اشك‌هايت بي اختيار روي گونه مي‌لغزند و تو هم يكصدا فرياد مي‌زني ؛

... استقلال ، قهرماني‌ات مبارك !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:51  توسط فرنوش قلی پور  | 

 

آدما در دو حالت همدیگرو ترک می کنن :

حس کنن یکی دوستشون نداره

حس کنن یکی خیلی دوستشون داره

ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:47  توسط فرنوش قلی پور  | 

چون ما به کفر زلف تو اقرار کرده‌ايم
                                          تسبيح و خرقه در سر زنار كرده‌ايم

خلوت نشين كوي خرابات گشته‌ايم
                                          تا خرقه رهن خانه خمار كرده‌ايم

شوريدگان حلقه زنجير عشق را
                                       انكار چون كنيم چو اين كار كرده‌ايم

ما را گر چه كس به پشيزي نمي‌خرد
                                            نقد روان فداي خريدار كرده‌ايم

از ما مپرس نكته معقول از آن كه ما
                                          پيوسته درس عشق تو تكرار كرده‌ايم

گر خواب ما به نرگس پرخواب بسته‌اي
                                             ما فتنه را به عهده تو بيدار كرده‌ايم

در راه مهر، سايه ديوار محرمست
                                        زان همچون سايه روي به ديوار كرده‌ايم

خواجو زيار اگر طلب كام دل كنند
                                        ما كام دل فداي رخ يار كرده‌ايم

«خواجوي كرماني»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط فرنوش قلی پور  |